تبليغاتX
 مسافری بدنبال راه...
SEARCH  

MENU

        First Page
        Archives
        Email

Archive

        خرداد 1386
        اردیبهشت 1386
        فروردین 1386
        اسفند 1385
        بهمن 1385
        شهریور 1385
        مرداد 1385
        تیر 1385
        خرداد 1385
        اردیبهشت 1385
        فروردین 1385
        اسفند 1384

LinkDump

      آرشیو پیوندهای روزانه

Category

        جالب
        عشقولانه
        خنده دار
        دانلود

Authors

Link

        گوگل
        ياهو
        کلبه ی محبت(سپیده)
        عزیز جون
        مگه تو سوسول نیستی (نیما)
        خیلی با حاله برین لذت ببرین....(سعید)
        کلبه ی محبت(سپیده)
        برتر از پرواز هنر نامه دیدن کنید!!!!
        به رنگ ارغوان...
        شیدا بارونی
        بهترین وبلاگ توریستی و جهانگردی
        نسل زیبا
        خدای باران
        حرفهای یه عاشق دیونه
        حرفهای تازه
        ماه خاموش
        همه چیز از همه جا
        اندرون دل
        هنوز با تو هستم
        عکس و اس ام اس
         ساما ویلسون
        عكس دختر هنرمندو جوك
        آهنگ هاي خفن (نانو)
        آهنگ هاي توپ توپ (ايليا)

Designer

  Design By :saeed_pattern  
  Powered By :  BlogFa





Powered by WebGozar



Weblogs Bahal

    CD Nano
    دیوونه
    مهتاب
    saeedjavan

My ID Yahoo

    a
    l
    b
    a
    l
    o
    _
    g
    i
    l
    a
    s
    1
    9
    @
    Y
    A
    H
    O
    O
    .
    C
    O
    M


THE END        

  

  نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:52  توسط سعید   

                 

آخرین آپ        

  

<<این مو ضوع به من هیچ ربطی نداره>>

در مورد یکی از دوستان است.فقط برای همدردی است.

 

دختر و پسری بودن که با هم دوست بودن یه دوستی

 

ساده اما یه روز پسر فهمید که عاشق دختره شده

 

اولش فکر کرد وابستگیه ولی دید نه انگاری راست

 

راستی عاشقش شده. تو دلش  طوفانی بود که

 

چه جوری به دختره بگه.می ترسید یه موقع دختره

 

بفهمه و برای همیشه تنهاش بگزاره.

 

یه روز دلش رو به دریا زد اومد جلوی دختر چشماش

 

رو بست گفت عاشقت شدم و سریع رفت.

 

تو دلش خدا خدا میکرد که چی میشه .

 

دخترک حالش بد شد ولی چند روز بعد با مداخله

 

دوستش و گذاشتن شرایط قبول کرد.پسر حاضر بود

 

هر شرطی را بپذیزد ولی از دختر دور نباشد. پسر

 

به ظاهر قبول کرد که از دختر دور باشد ولی همچنان

 

خود را نزدیک او میکرد . بارها دختر از تصمیمش

 

پشیمون میشد ولی با التماس پسر و حرفای دوستش

 

دوباره باز میگشت. روزگار گذشت و این

 

۲دوست عاشق تر از قبل میشدند. تو این مدت بارها

 

دختر حرف نا امیدی میزد البته حق داشت ولی پسر

 

امید وار بود.پسر اون دختر رو میخواست چون

 

صدای دختره آرومش میکرد ذوق زندگی به پسرمیداد

 

عقایدشون با هم یکی بودن و شرط عمرش رو به

 

زنده بودن اون میدونست

 

پسر احساس میکرد اگر یه لحظه دختره نباشه یعنی

 

مرگ.

 

دختر بعضی اوقات حرفای میزد که دل پسر میشکست

 

 

ولی پسر سعی یمکرد به روش نیاره چون  

 

دختره خیلی حساس بود و پسراز ترس اینکه

 

 

مبادا عشقش طوریش بشه حرفاش رو تو دلش

 

 

میریخت. بعضی اوغات اونقدر دلش پر میشد

 

که حرفاش قلبش سر باز میکرد ولی از ترس

 

 

ناراحت شدن دختر چیزی سعی میکرد چیزی نگه.

 

 

یه روز دختر به شوخی گفت اگه یه وقت بهت بگن من

 

 

مردم چیکار میکنی. پسر شروع به گریه کردن کرد

 

دختر بهش گفت خیلی لوسی من که نمردم...

 

 

چند روز از دختره خبری نشد.

 

 هر دفعه بهش زنگ میزد دختره میگفت

 

نمیتونم صحبت کنم. برای پسره خیلی سخت بود

 

که صدای عشقش رو نشنوه. پسره داشت دیونه میشد

 

عین وحشی ها شده بود با همه دعواش میکرد.

 

بالآخره نتونست تحمل کنه و به دختر فشار اورد

 

که میخوام باهات صحبت کنم. دختر واقعا نمیتونست

 

صحبت کنه به خاطر همین به پسره گفت فکر کن من چند

 

روز مردم....

 

پسر چیزی نگفت و فکر کرد که دختر مرده

 

اونقدر حرف دختر و فکر مردن دختره براش سخت بود

 

که نتونست تحمل کنه واحساس غربت عجیبی کرد 

 برای همیشه مرد.......

 

***دیوانه ی یک دیونه***

 

 

  نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:52  توسط سعید   

                 

یکی مونده به آخری        

  

سلام.

امید وارم حال همگی خوب باشه.

منم دیگه دارم میرم.

خوبی بدی دیدین هلال کنید فکر کنم غلط نوشتم(هلال)

به هر حال من آخرین آپم و می کنم و برای همیشه می رم.

آخرین آپم در مورد دو تا عاشقه .......

 

  نوشته شده در  86/03/24ساعت 10:50  توسط سعید   

                 

www.cdcoloop.com        

   

همه چیز را از سی دی کلوپ بخواهید؟!!!؟        با  ۳۵٪ تخفیف ویژه

 

       

 

                                 

نسخه نهایی ویندوز ویستا، نسل جدید ویندوز شرکت مایکروسافت است كه بالاخره پس از

 5 سال عرضه شد این محصول تنها نسخه ویستا با کرک مادام العمر است که در یک دی

 وی دی عرضه شده است.

ويندوزي بسيار زيبا و بسيار سريعتر نسبت به ويندوز Xp حتي در رايانه هاي قديمي!!!

اين ويندوز را حتما بر روي سيستم خود نصب کنين تا لذت استفاده از آنرا احساس کنيد.


اين ويندوز بر روي
يک DVD عرضه شده است.

           

 

 


  نوشته شده در  86/03/24ساعت 4:43  توسط سعید   

                 

        

  

سلام.

من سعید مدیر این وبلاگ هستم.

یه کمک کوچیک از شما دوستان گلم می خواستم.

می خواستم ببینم برای عنوان وبلاگ چه چیزی بنویسم.

 به جای <<<مسافری بدنبال راه>>>

 

  نوشته شده در  86/03/23ساعت 21:15  توسط سعید   

                 

کراک        

  

کراک چيست؟

با درود به شما همراهان گرامی همیشگی . امیدوارم که مباحث ارائه شده مفید واقع گردد . لطف کرده نظرات خود را در جهت ارتقاء سطح کیفی این وبلاگ درج نمائید . با تشکر.

کراک چیست ؟

کراک اصل نوعی از مواد مخدر است از الکالوئیدهای دسته کوکائین . انرژی زا و شادی آور است و هيچگونه اعتیادی را در فرد مصرف کننده ایجاد نمی کند . ولی موادی که با نام کراک در ایران توزیع میشود کراک اصل نیست . بلکه هروئین غلیظ شده است که توسط مافیای روسیه تولید و درایران پخش میشود . در برخی موارد نیز از ضایعاتی که نمی توان از آن هروئین خالص بدست آورد , کراک تولید میشود . این کراک یکی از قویترین مواد مخدر محسوب شده و بشدت اعتیاد ایجاد میکند بطوریکه طی یکماه اول مصرف دائم از آن مقدار مصرف به 3 یا 4 برابر روز اول مصرف رسیده و تعداد دفعات مصرف روزانه به 10 بار در روز (تقریبا ً هر 2 ساعت یکبار) میرسد .

اثرات مخرب مصرف کراک :

 این کراک شدیدا فرد مصرف کننده را دچار خواب آلودگی یا به اصطلاح خودمانی «چرت» میکند . مصرف مداوم این ماده مخدر در کوتاه مدت (مدت یکسال ) اثرات مخرب جبران ناپذیری در بدن فرد مصرف کننده اعم از عفونت اجزای داخلی بدن , پوسیدگی دندانها , سرطان حنجره و ریه , نابودی ریه و کبد ایجاد میکند . بطور کلی تمام اجزائیکه در تماس مستقیم با دود کراک هستند ذره ذره نابود شده و می پوسند . در برخی موارد دیده شده که در مصرف کنندگانی که طولانی مدت از این مواد استفاده میکنند , میزان عفونت بدن به قدری است که اجزای بدن از هم جدا میشوند و گوشت زیر پوست دچار عفوت شده و به اصطلاح کرم میگذارد . گفته میشود کسانی را که در اثر مصرف کراک می میرند در هنگام دفن غسل نمی دهند چون در هنگام شستشو اجزای بدن از هم جدا میشوند .

طریقه مصرف کراک :

کراک بدلیل نداشتن بو و سهولت استفاده نسبت به سایر مواد مخدر متاسفانه باعث جذب مصرف کنندگان سایر مواد مانند تریاک گردیده است . مصرف کراک به قدری آسان است که فرد در مدت 5 دقیقه حتی در دستشوئی و با استفاده از فندک و نی یا لوله و سنجاق می تواند آنرا مصرف نماید .

روشهای ترک اعتیاد به کراک :

اعتیاد به کراک یکی از بدترین انواع اعتیاد به مواد مخدر است که ترک آن فقط بوسیله روش سم زدائی فوق سریع URD  میسر و امکان پذیر است . و روشهای دیگر ترک اعتیاد از قبیل استفاده از دارو وقرص های ترک در این مورد کارساز نمیباشد . ترک کراک توسط روش URD  بسیار ساده و راحت است و بیمار درد و خماری ندارد . کار سخت تر شروع نکردن دوباره مصرف کراک است که این مورد بستگی به اراده و خواست فرد همچنین آگاهی وی از اثرات مخربی که در طول مصرف به بدن وارد شده است دارد .

امید است که جوانان میهن ما با شناخت کافی از این ماده مخدر هرگز بسوی این ماده کشیده نشوند و حتی فکر یکبار امتحان کردن آن را هم نکنند . جوانان بدانند که هیچ چیز مثل سلامتی و سالم زندگی کردن لذت بخش نیست . عقل سالم در بدن سالم است . بدن خود را سالم نگهداریم تا بتوانیم اندیشه های سالم داشته باشیم .

 

  نوشته شده در  86/03/20ساعت 21:31  توسط سعید   

                 

چی بگم....        

  

 

ظهر

اینجا الان فصل امتحاناته! امروز نزدیک ظهر توی خیابون بودم و سعی می کردم که یه لحظه زیر آفتاب
 
 نمونم. جلوی آبمیوفروشی چند تا دختر مدرسه ای با لباس های زشت سرمه ای جمع شده بودن و
 
داشتن توی لیوان های بزرگ آب طالبی می خوردن. از کنار یکی شون داشتم رد می شدم که بی
 
مقدمه لیوانش رو آورد پایین، برگشت طرفم و گفت: آقا! من امروز 18 سالم شد!

 
همگی با صدای بلند زدن زیر خنده! نگاهش کردم.

 
با خودم گفتم با این لب و چشمها چه بیدادی که بر خلق جهان نخواهی کرد!

 
گفتم: نوش جان!

  نوشته شده در  86/03/20ساعت 10:52  توسط سعید   

                 

تقاص معرفت قسمت دوم        

  

نگاه او هم چون بلوري بود كه كه محتويات درونش را به نمايش ميگذارد و نگاه او هم ضميرش را نشان

 ميداد ، اما در چشمهايش غمي موج ميزد ، غمي كه تا انتهاي دل او را سوزانده بود ، بدون اينكه كسي

بداند .

اما امير ، او پسري خوش پوش و خوش تيپ بود كه زياد با دختر ها ميپريد و دوستان زيادي هم داشت و

عقيده اش اين بود كه بايد آن قدر درميان دختر ها باشي كه بتواني در آينده براحتي همسر خود را

انتخاب كني. اين بر خلاف نظريه آرمين بود كه اصلا" با دختري دوست نميشد و در حضور او امير هيچگاه

نه به دختري متلك مي پراند و نه مزاحم دختري ميشد . شايد اين تنها زماني بود كه ميشد او را بچه اي

سربه زير دانست . اما سامان ، او تا به حال با كسي دوست نشده بود و جرات امتحان كردنش را هم

نداشت ، اصولا" آدم حساسي بود و اگر از كسي كه با او دوست ميشد بي وفايي ميديد خرد ميشد .

براي همين ترجيح ميداد كه يكبار عاشق شود و ديگر به كسي دل نبندد .

 

از لحاظ مالي هم هر 3 مثل هم بودند و هنگام خرج كردن دنگي خرج ميكردند در دنياي آنها همه چيز

تقسيم ميشد از شادي گرفته تا غم و غصه .

كمي سكوت در اتاق برقرار شد و امير بر طبق اخلاقش شروع به سخن كرد : خانم ايشان سامان هستند

و اين آقايي كه كنار پنجره ايستادند آرمين و بنده هم امير هستم . از اينكه آن روز توانستم خدمت

كوچكي انجام دهم بسيار خوشحالم . دختر با نگاهي لبخند امير را ديد و متوجه شد كه بايد خود را

معرفي كند پس گفت : من هم الناز هستم  و مجددا" از شما تشكر ميكنم . دختر نگاهي به ساعت

انداخت و گفت : با اجازه شما من مرخص ميشوم و البته باز به عيادت شما خواهم آمد . اميدوارم به

زودي بهبودي حاصل كنيد و در كنار دوستانتان به زندگي روزمره خود بازگرديد ، باز هم از شما

 سپاسگزاري ميكنم . امير خود را جلو انداخت و گفت : ماشين هست در خدمت باشم . دختر تشكري

كرد و گفت : باعث زحمت نميشوم .... امير صحبتش را قطع كرد و گفت : زحمتي نيست . بالاخره امير با

اصرار فراوان دختر را با خود برد .

 

آرمين گفت : خب اين هم الناز خانم ، نظرت چيه سامان ؟ سامان نگاهت عوض شده !! لبخندي معني

دار به سامان زد . سامان با فخر وغرور فراوان گفت : چيكار كنيم ديگر ، همه دخترها ما را تحويل ميگيرند .

آرمين نگاهي به سامان كرد و گفت : گاهي اين تحويل گرفتنشان به قيمت خوردن يك چاقو تمام ميشود

، نه ؟ و خنديد . سامان چيزي نگفت ، چون ميدانست كه آرمين با او شوخي ميكند ، پس از آن آرمين با

سامان دستي داد و با او خداحافظي كرد . اما سامان هم چنان در فكر دختر و ملاقات آن روز بود .

 

چند روز گذشت و الناز هر روز سر ساعت 16 به عيادت سامان مي آمد و هر روز 45 دقيقه ميماند و پس

آن ميرفت . در اين مدت كم اخلاق و رفتار الناز در سامان و خانواده سامان اثر خوبي داشت . اين ملاقاتها

ادامه داشت تا سامان از بيمارستان مرخص شد .

 

تا چند روز از الناز خبري نبود تا اينكه يك روز زنگ منزل سامان نواخته شد و الناز وارد شد . از ديدن الناز

سامان بسيار خوشحال شد و با استقبالي گرم از او پذيرايي كرد . بله پس از اين مدت كم سامان فكر

ميكرد آن كسي را كه سالها به دنبالش بوده را پيدا كرده است و ميتواند با او خوشبخت شود . از رفتار

هم اين طور بر ميامد كه او هم احساس مشابهي نسبت به سامان دارد . آن روز آرمين هم در اين جمع

حضور داشت اما خنديدن هاي الناز و سامان را چون فريادهاي دردناك ميشنيد ، اين فريادها او را آزار

ميداد ، او را به ياد خاطراتي مي انداخت كه در لابه لاي صفحات زندگي اش او آنها را به گرد و غبار

فراموشي سپرده بود . زماني كه او شكسته شد و براي اولين بار در عمرش آرزوي مرگ داشت . كسي

نفهميد كه آرمين چگونه در مدت كوتاهي شكسته شد و از بين رفت . از آن زمان به بعد بود كه آرمين از

پسر جوان بودن فاصله گرفت چون مردان با تجربه و پخته شد . او ديگر فردي گوشه گير و آرام شده بود .

در همان سال بود كه با سامان و امير كه در يك دانشگاه بودند آشنا شد و اين دوستي سرآغاز زندگي

جديد او بود . آرمين با وجود دوستان جديدش توانست شور و نشاط كمي را باز يابد اما هيچ گاه مانند

قبل نشد .

 

ياد آوري اين خاطرات سبب شد كه آرمين از خانواده سامان خداحافظي كند و به بيرون برود . از وقتي از در

خارج شد تا زماني كه به خود آمد 2 ساعت گذشته بود و روز كم كم به پايانش نزديك ميشد . ولي

چشمان آرمين خيس از اشكهايي بود كه در اين سالها تنها مونس چشمانش بودند  . 2 سال خود خوري

و مقاومت در برابر رازي كه در قلبش مدفون بود .

 

زماني كه آرمين 14 ساله بود در عروسي دختر خاله اش با دختري آَشنا شد كه همسن او بود و در او

خصوصياتي بود كه در نظر آرمين او را متمايز از ديگر دختران ميكرد . پس از مدتي با توجه به ارتباطاتي كه

آرمين ايجاد كرده بود او را بيشتر ميديد و از ديدار او و رفتارش بيشتر احساس شعف ميكرد . در ميان

تمامي آشنا و فاميل آرمين را پسري مودب و جذاب ميدانستند و در تمامي آشنا و دوستان كسي نبود

كه از اين پسر مردم دار ، گله اي داشته باشد . در تمامي مهماني ها و مجالس نسبت به ديگر پسران

بيشتر برجسته مينمود و اين هم به علت مردم داري و آداب اجتماعي بود كه در طول سالها آموخته بود .

آرمين براي مريم هركاري را كه در توانش بود انجام ميداد ، شايد هم كارهايي را برايش كرده بود كه از

توانش خارج هم بوده است . تا اينكه به زمان كنكور نزديك شدند ، در اين مدت به علت كنكور كمي رابطه

آنها به سردي گراييد ، اما پس از كنكور آرمين با مريم تماس گرفت و از او خواست كه ملاقاتش كند اما

مريم گفت كه در اين مدت به علت خستگي زياد در نظر دارد كه مدتي را استراحت كند . اين حرف براي

آرمين گران آمد ولي از آن جايي كه احترام خاصي براي مريم قائل بود و او را بسيار دوست ميداشت روي

حرف او حرفي نزد . چند روز بعد آرمين طبق قراري كه با دوستان دبيرستانش گذاشته بود به پارك ساعي

 رفت تا در جمع آنها چند ساعتي از خستگي كنكور در آيد . اما قبل از ديدن دوستانش صحنه اي ديد كه

او را ميخكوب كرد . او مريم را ديد كه با يكي از پسران بدنام پارك براحتي صحبت ميكند و دست در دست

هم قدم ميزنند . در تمامي اين چند سالي كه با دوستانش زياد پارك مي آمد اين پسر را كه سياوش نام

داشت ديده بود و كلا" بچه اي شر بود كه از لحاظ اخلاقي هم پسر جالبي نبود . آرمين تحمل و كنترلش را

از دست داده بود و بايد به مريم مي گفت : كه اين چه كاريست كه با من كردي ؟ بايد اين راببينم يا آن

وعده هاي زيبايت ؟ تو كه هميشه به من ميگفتي من تنها تو را دوست دارم و كلي قول زيبا ... تصميم

خودش را گرفت و بسمت مريم رفت ، شعله اي در درونش زبانه كشيده بود كه از اين جهنم بايد مريم هم

بارقه اي را نصيب ميشد . دوست داشت آن چنان محكم ميزد توي صورت مريم تا اينكه تمام حرفهاي

زيبايش را فراموش كند تا اينكه ديگر حتي صدايش را به ياد نيارد .

 

تنها در چند قدمي آنها رسيده بود كه متوقف شد ، در اين حين مريم او را ديد و از چشمانش كه حالا تنها

دو كاسه آتش بود به نيتش پي برد ، كمي خود را به سياوش نزديك تر كرد تا در صورت حمله آرمين به

پشت او پناه ببرد . سياوش هم از نظر جثه و هيكل از آرمين بزرگتر بود ، همين مريم را مطمئن تر ميكرد .

اما آرمين وقتي نگاهش با نگاه مريم تلاقي پيدا كرد تنها سرش را به نشانه تاسف تكاني داد و رفت . او

به پاس اين 4 سال حتي سعي نكرد انتقام دل شكستگي اش را از مريم بگيرد . گرچه هميشه از اين

نظر پشيمان بود اما خب اين فكري بود كه در يك لحظه گرفته بود . پس از آن ماجرا آرمين به كل بهم

ريخت . او از پي متزلزل شد . با كسي حرف نميزد و در گوشه اي خيره به چيزي ميماند . دوستانش كم

كم از او فاصله گرفتند زيرا تحمل چنين آدمي براي هر كسي سخت است . عاقبت آرمين در رشته

مهندسي عمران دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با تمام مخالفتي كه خود براي رفتن به آنجا داشت اما با

اصرار پدر و مادرش ثبت نام كرد . دراين مدت آرمين در دنيايي ميان واقعيت و توهم زندگي ميكرد . اين در

حالي بود در اين مدت مريم حتي از او معذرت خواهي هم نكرده بود . آرمين هميشه فكر ميكرد كه شايد

مريم به خودش حق ميدهد كه اين رابطه را يك طرفه قطع كرده است يا شايد الان هم از ديدن آرمين

خجالت ميكشد ، اما خود ميدانست كه اشتباه ميكند و تنها با اين افكار خودش را سست تر ميكند و گناه

ها را از دوش مريم بر دوش خود ميگذارد .

 

روزها ميگذشت و رابطه سامان و الناز گرمتر ميشد و سامان هميشه به دو دوست خويش ميگفت :

بالاخره آن كسي را كه ميخواستم پيدا كردم . من كه گفته بودم كه هيچ وقت تنها نميمانم ، راستش آن

حادثه براي من زياد هم بد نشد . در مدت اين دو ماه كه از آشنايي سامان و الناز ميگذشت ، سامان

شاداب تر شده بود و البته ملاقاتهايش با آرمين و امير هم كمتر شده بود و اگر هم مي آمد با الناز مي

آمد .

امير با حضور الناز مشكلي نداشت ، اما آرمين از همان اول دوستي با بچه ها صحبت كرده بود كه در

جمع آنها دختري در ميان نباشد . امير هم اين روش را ميپسنديد و به قول خودش از صبح تا شب با

دخترها بود حالا بهتر است كه با چند تا مرد سر و كار داشته باشد . اما اين اواخر سامان اصلا" رعايت

نميكرد و به همين علت مدت توقف آرمين در ملاقاتهاي دوستانه اش با سامان و امير كمتر شده بود . نه 

اينكه آرمين آدمي حسود باشد كه اصلا" اينگونه نبود ، در حالي كه در دانشگاه دختراني بودند كه بيشتر

 تمايل داشتند با آرمين باشند تا امير و سامان و البته در آخر هميشه به طرف امير ميرفتند . يعني اصلا"

براي آرمين مهم نبود كه در كنارش دختري باشد يا نه . در اين ميان كار و كاسبي امير سكه بود ، چون

همه كلاسها را دو دره ميكرد و به نام آرمين از دخترها جزوه ميگرفت و يا حتي بعضي از كارهايش را به

آنها ميداد . اين كار زياد ادامه پيدا نكرد زيرا پس از مدتي كه آرمين فهميد با يك صحبت دوستانه به امير

حالي كرد كه اگر مي خواهد اين دوستي ادامه پيدا كند بهتر است دست از اين كارهايش بردارد .

خوشبختانه امير با اينكه كارهايي ميكرد كه در مذاق آرمين خوش نمي آمد اما در دوستي هم جوان مرد

بود و هم اينكه مراعات حال دوستانش را ميكرد . در هر دعوا و مشاجره اي ميتوانستند روي او حساب

كنند ، حتي حاضر بود با استاد گلاويز شود  آن هم براي دوستانش . در دانشگاه به اين 3 نفر 3 تفنگدار

ميگفتند و به حق هم اين 3 نفر چون 3 تفنگداران الكساندر دوما در كنار يكديگر و براي يكديگر بودند .

 

 

  نوشته شده در  86/03/20ساعت 10:11  توسط سعید   

                 

تقاص معرفت قسمت اول.        

  

آقا مستقيم .... تاكسي با ترمزي كه از هر راننده تاكسي و مسافركشي در تهران انتظار ميرود ايستاد ...

 آقايون كجا تشريف ميبريد ؟؟؟

يكي از 3 پسر جوان جواب داد تا ميدان ونك مزاحم شما ميشويم . راننده از طرز برخورد پسرها خوشش

 آمده بود . پس گفت : بفرماييد بالا . دربست ميخواهيد ؟ ... پسرها نگاهي بهم كردند و گفتند : نه ، اگر

 خواستيد مسافر هم سوار كنيد . پسر ها سوار شدند و از زماني كه بدنهايشان بر روي صندلي آرام

گرفت ، سر به سر هم گذاشتند و شوخي كردند . راننده از اين نشاط جوانها مشعوف بود و بر عكس

هميشه با احتياط رانندگي ميكرد تا اين شادي تا مدتي در تاكسيش حكمفرما باشد . به ياد روزهايي

افتاد كه با دوستانش به سينما ميرفت و به قول خودش زندگي ميكرد .

 

قصد نداشت مسافري را سوار كند ، اما ناگهان دختري وسط خيابان آمد و جلوي تاكسي پريد . از اين

حركت ناگهاني راننده جا خورد و بشدت پايش را روي پدال ترمز فشار داد . پسر ها مدتي شوخي و خنده

را رها كردند اما وقتي متوجه شدند كه اتفاقي نيفتاده است باز هم سر به سر هم گذاشتند .

دختر داد زد : مستقيم و بدون اينكه از راننده اجازه بگيرد جلو كنار راننده نشست و گفت : آقا لطفا"

 

سريعتر . راننده چيزي به دختر نگفت ، اما نگاه تندي به او كرد و سرش را به نشانه عصبانيت تكان داد .

دختر نگاه تند راننده را ديد و اما عكس العملي نشان نداد . از سوار شدن دختر مدت زيادي نگذشته بود

كه ناگهان پرايدي جلوي تاكسي ترمز كرد و راه آن را بست . روز جمعه و اين همه اتفاق !!! 4 پسر از پرايد

پياده شدند و بزور در جلوي تاكسي را باز كردند  و دختر را كشان كشان خارج كردند . راننده از ترس و

كهولت سن هيچ اقدامي نمي كرد .  اين 3 پسري كه عقب تاكسي نشسته بودند پياده شدند و سعي

كردند كه دختر را نجات دهند . درگيري بين اين چند پسر اوج گرفت و مردم كم كم سعي كردند كه آن ها را

از هم جدا كنند كه ناگهان يكي از پسرهاي مهاجم قمه اي را از پرايد خارج كرد ، مردم با ديدن اين صحنه

دور شدند ، اما آن 3 پسر باز هم در ميدان مبارزه ماندند . هنوز اين 3 پسر از دختر محافظت ميكردند كه

ناگهان صداي ضجه اي همه را در يك لحظه خشك كرد . يكي از آن 3 پسر كه براي كمك به دختر آمده بود

نقش بر زمين شد و چشمه اي خون از كنارش جاري شد . دو دوست اين پسر با سنگ و هر چيزي كه

كنار خيابان بود به سوي مهاجمان حمله كردند ، اما باز هم مغلوب بودند تا اينكه صداي آژير پليس

مهاجمان را از ترس دستگير شدن فراري داد . در اين ميان تنها اين 3 پسر مانده بودند ، يكي از پسر ها با

كراواتش سعي ميكرد از خونريزي دوستش جلوگيري كند ، اما همچنان خونريزي ادامه داشت . پليس سر

رسيده بود اما مهاجمان فرار كرده بودند . پسر مجروح را با همان تاكسي كه تا چندي قبل به خوشي

سوارش بودند به بيمارستان انتقال دادند . نگراني در چشمان همراه پسر زخمي موج ميزد ، پسرك را

پس از انتقال به بيمارستان به اتاق عمل بردند . راننده كرايه اش را گرفته بود اما همچنان بر بخت بد خود

لعنت مي فرستاد .

 

دكتر از اتاق عمل بيرون آمد و به چشمهاي همراه جوان زخمي نگاهي كرد و گفت : دوست شما مقاوت

خوبي دارد . خدا را شكر ، خطر از سرش گذشته است و اگر امشب هم اتفاق خاصي نيفتد ، ديگر مي

توانم بگويم كه مسئله خاصي پيش نمي آيد .

در آن طرف افسر پليس مدام از يكي از آن 3 پسر بهمراه دختر سوال ميكرد : شما چه رابطه اي با هم

داريد ؟ اين ها چه كساني بودند كه به شما حمله كردند ؟ چرا دعوا كرديد ؟  پسر عصباني شده بود . آخر

از صبح تا حالا تنها يك پاسخ براي سوالهاي افسر پليس داشت . الان ساعت حدود 2 بعدازظهر بود اما

پليس هيچ اقدامي نكرده بود بجز سوالهاي متمادي ، حتي موبايل پسر را گرفته بودند .

 

بالاخره ستواني به جاي گروهباني كه از پسر سوال ميكرد آمد و او هم چون همكارش سوالهايش را آغاز

كرد . اسمت چيه پسر ؟ .... آرمين   .  ستوان بخدا از صبح تا حالا صد دفعه اين را گفتم . ما صبح سوار

تاكسي شديم و آن خانم كه حتما" در جريان هستيد سوار شدند . بعد از آن هم يك ماشين آمد كه

ميخواست خانم را بزور با خودش ببرد كه ما درگير شديم . از دوستم سامان هم تا الان خبري ندارم .

ناگهان مثل اينكه چيزي را به ياد آورده باشد با اضطرابفراوان پرسيد : ستوان حال سامان خوبه ؟ ترا به

خدا به من بگوييد ... چند قطره اشك ديگر مجالي براي سخن گفتن به او نداد . ستوان نگاهي به پسر

كرد . گفت : دوست شما عمل شده است و حال او رضايتبخش اعلام شده است . ما از آن خانم هم

بازپرسي كرديم و هم چنين از مردمي كه در صحنه درگيري بودند ، مثل اينكه شما راست مي گوييد .

شما ها واقعا" پسران با جراتي هستيد ، من از اينكه در اين مدت شما را اينجا نگاه داشتيم معذرت

خواهي ميكنم ، اما يكسري فرماليته ها را بايد اجرا كنيم . خنده اي به آرمين كرد و گفت : دفعه بعد كه

خواستيد پليس را خبر كنيد كراواتتان را در بياريد و چشمكي به آرمين زد و از اتاق خارج شد .

 

بيرون از اتاق همان دختر نشسته بود و گونه هايش مملو از اشكهايش بود . آرمين از ستوان تشكر كرد و

آدرس بيمارستان سامان را گرفت و بي تفاوت به گريه دختر و عصباني از قدرنشناسي او از اتاق خارج

شد .

سريع يك ماشين را دربست كرايه كرد و به سوي بيمارستان روانه شد . بيمارستان شلوغ بود ، تازه وقت

ملاقات آغاز شده بود . در بين جمعيت آرمين ، پدر و مادر و خواهر سامان را شناخت ، جلو رفت و

سلامي كرد . پدر سامان برگشت و با ناراحتي پرسيد : حال سامان چطوره ؟ آرمين جواب داد : من تازه

آمدم و تا الان كلانتري آمدم . من هم دنبال سامان ميگردم . از پذيرش شماره اتاق سامان را گرفت .

سامان روي تخت خوابيده بود ، صورتش بيرنگ و زير چشمانش گود بود . امير هم كنار تخت نشسته

بود .

 

امير تا آرمين و پدر و مادر سامان را ديد از جا بلند شد ، آرمين را محكم بغل كرد . آرمين كجا بودي ؟

خيلي وقته كه ... و ديگر از شدت اندوه ادامه نداد . در همين هنگام پدر و مادر سامان بالاي سر او بودند ،

مادرش بي تابي ميكرد و مدام اشك ميريخت اما پدرش سرش را پايين انداخته بود و نيم نگاهي به امير و

آرمين ميكرد .

 

سپس به طرف آنها آمد و چگونگي قضيه را جويا شد . آرمين و امير به تفصيل ماجرا را شرح دادند ، آثار

غرور و شعف باطني در چهره پدر سامان نمودار شد . بله ، پسر او براي حفظ آبروي يك نفر زخمي شده

بود و در اين بين دوستانش نيز او را ياري كرده بودند ، پدر ، امير و آرمين را چون پسرش در آغوشش

گرفت . .............................

 

دو روز از آن حادثه گذشته بود و هنگام ملاقات دو دوست همچون  گذشته در كنار يكديگر بودند ، با اين

تفاوت كه يكي مجروح و دو نفر ديگر براي عوض كردن طبع او آمده بودند . در اين اتاق اين 3 نفر با

شوخيهاي معمول خود آنچنان غوغايي را بر پا كرده بودند كه اگر پرستار تذكر نداده بود معلوم نبود آخر و

عاقبتش چي ميشد .... سامان با كمك دوستانش نيروي تازه يافته بود و روز به روز بر بهبودي اش افزوده

ميشد و دوستانش نيز از اينكه سامان بهتر ميشود سرزنده تر ميشدند .

 

ناگهان صداي ضربه بر در ، در اتاق طنين انداز شد . طبق معمول آرمين از جايش بلند شد تا از تازه وارد

استقبال كند ، امير گفت اگر اين دفعه پرستاره باشه بدجوري حالش را ميگيرم . ناگهان در باز شد و هر 3

نفر با ديدن قيافه تازه وارد جا خوردند . دختري با لباس يك دست آبي و دسته گلي زيبا وارد شد .

 

با سلامي حاكي از خجالت وارد شد و تا نزديك تخت بيمار پيش آمد . آرمين زودتر از دو دوستش به حالت

اول بازگشت و دسته گل را با تشكري صميمانه از دختر گرفت .  قبل از اينكه بقيه شروع به صحبت كنند

دختر صحبتش را آغاز كرد : از اينكه اين قدر دير به ملاقات شما آمدم بسيار متاسفم ولي قبول اينكه يك

نفر به خاطر من روي تخت بيمارستان افتاده است و با ديدن من معلوم نيست چه حالي پيدا كند ،

ملاقات كمي برايم سخت بود و جرات اين كار را نداشتم . سامان سرفه اي كرد و گفت : من انتظار

نداشتم كه به عيادتم بياييد . ولي از اينكه تشريف آورديد از بسيار متشكرم . خواهش ميكنم بفرماييد

بنشينيد . دختر در كنار آرمين روي مبل نشست . آرمين براي اينكه دختر معذب نباشد از كنار او بلند شد

و كنار پنجره رفت . احساس خوبي نداشت ، اما سعي ميكرد اين احساس را با نگاه به بيرون پنهان كند .

هركس آرمين را ميديد مجذوب او ميشد ، زيرا نگاهش جذاب بود .

 

ادامش اگه بچه های خوبی بودین براتون می گوم.

  نوشته شده در  86/03/19ساعت 21:36  توسط سعید   

                 

...        

  

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش

 بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر

 گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم

 بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش

 نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با

شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....

  نوشته شده در  86/03/19ساعت 21:14  توسط سعید   

                 

ناقوس عشق        

  

ناقوس عشقعجب عالمیه عالم حوزه!!!!!!!!!!( خیلی خندست)
 
چگونه من آخوند شدم؟


خاطرات يک حاج آقا

يادش بخير شب اول حوزه.ميخواستم امتحان بدم براي حجت الاسلامي.با خودم گفتم خدايا

چکار کنم،آخه من که هيچي سرم نميشه..هنوز نميدونم غسل چند رکعته...هنوز نميدونم فرق

وضو صبح با وضو مغرب چيه...هنوز نميدونم روزه رو چجوري بايد خوند...که ناگهان

نجوايي به قلبم الهام شد(فکر کنم يه فرشته بهم الهام کرد)..."التقلب من

الايمان"...استغفرالله،به مردم الهام ميشه به ما هم الهام ميشه،فعل حرام در ماه

حرام...استغفرالله

اما نه،من خودم الهامو کردم البته احساس،موضوع را با حاج رضا يکي از طلاب اهل دل در

ميان گذاشتم...ايشان نيز در کمال بزرگواري فرمودند:امشب بيا تا تو را بکنم البته

راهنمايي. و اينگونه بود که بنده آن طلبه را در نيمه هاي شب کردم البته ملاقات. من

ديگه تصميم خودمو گرفته بودم...اره...من ديگه مصمم شده بودم....حتمآ حتمآ ميکنم

البته تقلب، با خودم گفتم عجب عالميه عالم حوزه.

فلذا بنابر احتياط واجب،شب قبل از امتحان مشغول به تهيه اوراق متبرکه "صحيفه

تقلبيه" شدم.استغفرالله...حالا من اين همه اوراق را در کجايم پنهان کنم،و اينگونه

بود که تمامي آن اوراق متبرکه را اندرون لباس زيرم پنهان نمودم...حالا حتمآ ميپرسين

چه نوع لباس زيري؟شرت.روز موعود فرا رسيد...يک مراقب مونث بدجوري به حقير مشکوک شده

بود...با خودم گفتم حتمآ بايد او را بکنم البته گمراه. اين بود که دست چپم را روي

آلت مبارکم فرود آوردم تا مبادا حجم بسيار حجيم آن باعث پي بردن ايشان به وجود شي

خارجي در لباس زير من شود...واي حاج رضا گفت شرت "اسليپ" بپوش،من يادم رفت،حالا

چکار کنم مي ترسم اوراق متبرکه از شرتم بيفته پايين...ولي نه من پاچه هاي شرتمو با

کش بستم،عمرآ از جاش در بياد،عجب عالميه اين عالم حوزه

امتحان شروع شد.

..سوال اول:آقا چند دست دارد؟  الف)يکي   ب)دوتا     ج)گزينه الف و ب     د)گزينه ق

سوال دوم:آقا در چه سالي به دنيا آمد؟  الف)در کودکي    ب)سال 1330   ج)سال هزارو و

سيصد و سي   د)هر سه موارد

.
.
.

.سوال آخر:چرا آقاي...ريش ندارد؟   الف)چون هر روز ژيلت مي زند   ب)چون ايشان کوسه

هستند    ج)چون ايشان نهنگ هستند    د)چون واجبي مي زند

به لطف وجود صحيفه مبارکه بنده در اين آزمون کتبي قبول شدم باز هم با خودم گفتم عجب

عالميه اين عالم حوزه، اما.....

مرحله بعد مصاحبه شفاهي بود،باز تصميم گرفتم برم پيش حاج رضا همان طلبه اهل قزوين.

اما اين بار او مرا کرد البته نصيحت،گفت براي قبولي در اين مرحله تو بايد حرف مرا

بکني البته قبول.واينگونه بود که من باز هم به حاج رضا دادم البته حق را.ايشان نيز

در کمال بزرگواري فرمودند:امروز قبل از مصاحبه"يه پيک عرق برو بالا".از آنجا که

بنده نيز ارادت بسيار عميقي به ايشان داشتم اين بار نيز حرف ايشان را زمين

ننهادم....قبل از امتحان يه پيک عرق را زدم و رفتم سر جلسه...اما نه اينبار توصيه


حاجي جواب نداد و من در مصاحبه رد شدم،اما بهم گفتن يه فرصت ديگه داري،فردا بيا يه

بار ديگه امتحان بده،با خودم گفتم عجب عالميه عالم حوزه.


مجددآ به محضر حاج رضا شرفياب شدم...شرح حال را بيان نمودم ايشان نيز در جواب با

بزرگواري فرمودند: امشب بجاي "1 پيک" بايد "1بطر" عرق بزني، و البته حاج رضا لطف

کرد و باز هم تا دم در مرا کرد البته بدرقه....تو دلم گفتم عجب عالميه اين عالم

حوزه. قبل از امتحان عليرغم ميل باطني "يه بطر" را نوشيدم و راهي شدم که اين بار به

لطف راهنماييهاي حکيمانه حاجي در امتحان قبول شدم.الان که اين خاطره را مي نويسم

نيمه شب است و فردا بايد براي سخنراني در خيل عظيم طلاب خودم را آماده کنم.اما

ميدونين چيه...در کل بايد بگم: عجب عالميه عالم حوزه.

  نوشته شده در  86/03/17ساعت 12:1  توسط سعید   

                 

......        

  

به تابلوي اين شركت نگاه كنيد …

تابلويي كه سالها در مجتمع تجاري صفري (كه خودمون هم اونجا يه مغازه داريم) به چشم مي خورد .

شايد كسي متوجه آن نبود .

منبع : شاهوار دات نت .... www.shahvar.net

اولا : شما تا حالا ديسكت اينترنت ديديد ؟

ثانيا : به فرض اينكه چنين ديسكتي وجود داشته باشه ، ديگه ديسكيت اينترنت كه وجود نداره !

(ديسكيت رو بر وزن اسكيت بخونيد)


تا مدتي قبل اين تابلو سر جاش ، نصب بود و با تغيير آدرس شركت به محلي ديگر تابلو برداشته شد

(شايد دوباره نصبش كرده باشن)

ضمنا شركت فوق : شريف كامپيوتر است كه الان مدتي است به يكي از ISP هاي شاهرود تبديل

شده !

  نوشته شده در  86/03/04ساعت 21:56  توسط سعید   

                 


No Spam